بهای زندگی

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

مردی ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. پسر گفت: «سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم.» مرد گفت: «بله حتماً… چه سئوالي؟» پسر گفت: «بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟» مرد با ناراحتي پاسخ داد: «اين به تو […]

ادامه مطلب

کیفیت حضور

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

سه کاسه آب را روی شعله آتش قرار دهید. در کاسه اول تعدادی هویج بگذارید. در کاسه دوم چند تخم مرغ بگذارید. در کاسه سوم مقداری پودر قهوه بریزید. اجازه دهید آب کاسه ها برای ۱۵ دقیقه بجوشد. سپس محتویات هر کاسه را خارج کنید. هویج ها سفت بودند، حالا نرم هستند. داخل تخم مرغ ها نرم […]

ادامه مطلب

نجات غریق

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را مي‌شنود و متوجه مي‌شود كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به درون آب مي‌پرد و او را نجات مي‌دهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را مي‌شنود و باز به درون آب مي‌پرد و دو نفر ديگر را نجات مي‌دهد. اما […]

ادامه مطلب

نجات ستاره های دریایی

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

  همه ما توانایی اثرگذاری را داریم و اگر به این موهبت و توانایی خود آگاه شویم می توانیم دنیا را به جایی بهتر برای زندگی کردن مبدل کنیم همه ما بخشی از مسایل این دنیا هستیم بیاییم هر کدام بخشی از پاسخ نیز باشیم

ادامه مطلب

کفش های کهنه

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

شاه عباس از وزير خود پرسيد: «امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟» وزير گفت: «الحمدالله به گونه ای است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!!» شاه عباس گفت: «نادان، اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي بايست به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چونكه مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش […]

ادامه مطلب

خطر سقوط گاو

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

فیلسوفی به همراه شاگردش از جنگلی می گذشت که به خانه ای رسیدند که هر چند در زمین بسیار حاصلخیزی قرار داشت، اما نکبت زده به نظر می رسید. در خانه را زدند و اهالی خانه ـ یک زن و شوهر و سه پسرشان ـ از آنها استقبال کردند. آنان لباس هایی ژنده و کثیف به تن […]

ادامه مطلب

گنج رنج

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

  یک روز سوراخ كوچكی در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپیله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند. […]

ادامه مطلب

نگاه نو

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

استفان كاوي با الهام از انيشتين مي‌گويد: اگر مي‌خواهيد در زندگي و روابط شخصي‌تان تغييرات جزيي به وجود آوريد به گرايش‌ها و رفتارتان توجه كنيد، اما اگر دلتان مي‌خواهد قدم‌هاي كوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگي‌تان ايجاد كنيد بايد نگرش‌ها و برداشت‌هايتان را عوض كنيد. او حرفهايش را با يك مثال خوب و واقعي، ملموس‌تر مي‌كند: […]

ادامه مطلب

خوداتکایی

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

بلدرچینی در یک مزرعه گندم لانه ای ساخت. همزمان با رشد ساقه های گندم، جوجه های بلدرچین نیز بزرگتر می شدند. یک روز وقتی دانه های طلایی رسیده گندم در نسیم ملایم موج می زدند، کشاورز و پسرش به مزرعه آمدند. کشاورز گفت: این گندم اکنون آماده درو است. باید از همسایگان و دوستانمان بخواهیم که ما […]

ادامه مطلب

پژواک

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

پیرمردی در منطقه ای بین دو شهر سکونت داشت. پیرمرد روزها دم در خانه اش روی صندلی گهواره ایش می نشت و به مسافران عبوری خوشامد می گفت. مسافری با یک چمدان بزرگ از راه رسید. پیرمرد به او خوشامد گفت. مسافر با چهره ای اخمو گفت: چه جاده بدی. من فروشنده دوره گرد هستم و اسباب […]

ادامه مطلب

باغبان و دزدان باغ

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

روزی حاکم شهری دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن بزنند. وزیر حاکم که مردی خردمند بود پیش حاکم رفت تا علت را جویا شود و جان باغبان بیچاره را نجات دهد. وزیر پس از انجام تشریفات معمول پرسید: حاکم به سلامت باد، چه گناهی از این نگون بخت سر زده که چنین عقوبتی […]

ادامه مطلب

مردن بدون مخالف

حکایت مدیریتی - ارسال شده در

  عالمی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همه، به جز آلبرت، که همیشه با تفسیرهای او مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد. بقیه از آلبرت به خشم می آمدند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد. روزی آلبرت درگذشت. در مراسم خاکسپاری، مردم متوجه شدند […]

ادامه مطلب